زين العابدين شيروانى

307

بستان السياحه ( فارسي )

كامل الصّفات خود را چندين ذاتها و به چندين صورتها و شكلها و حالت بيدارى و مشغول به كار و بار را تشبيه مىنمايد بظهور آن ذات يكانه به چندين صورتها و شكلهاى متنوع و رنكارنك در عالم ظاهر و چون همان بر هم روب و پرم‌آتمان از سبب كيان سنسى و پوچى كه خلق را خالق ديد و خالق را خلق تصوّر كرد چت و آهنكار ديده و من نام يافت اين كثرت نامها و بسيارى حالتها آن‌يك را موجب آفرينش عالم كرديد و من باعث آن شد مثلا آب دريا تا زمانى كه بادى بر او نوزيده بجز يك نام كه دريا باشد ندارد و چون باد بر او وزيد و دريا در تموّج آمد و جزر و مد پيدا كرد نامهاى بسيار در آن حالت ظاهر كشت مثلا موج و حباب و بخار و مانند آنها همچنان بر هم روب كويا دريائى بود برقرار بعد از آنكه باد خواهش بر او وزيد چندين نام او را پيدا گرديد و همين خواهش باعث كثرت خلق كشت و چون خواهش سبب آفرينش عالم آمد پرم‌آتمان خودكارن شد يعنى خود خالق و پيداكننده كرديد و خود علّت آمد كه او را معلول لازم كشت و در رنك و ذات نيّر اعظم و نور او كه نور او جدا از ذات او وجود ندارد و او علّت است و نور او معلول يعنى مؤثر كه اثر اين عالم و هرچه در اوست كرديد خالق را خلق پيدا آمد و خود روب شد يعنى صورت و رنك و آن روب پنج نوعست سفيد و سياه و سرخ و زرد و سبز و آنچه جامع اين پنج رنكست آن را چتر كويند و صفت ديدن و دانستن و شنيدن او را بهم رسيد و به همين چيزها عالم را بيافريد اكر كسى كويد موجودى كه هست او را موجدى و وجود بخشى بايد كه بىوجودبخش موجود شدن ممكن نباشد و سلسلهء وجود به يكديكر پيوستكى دارد كه يكى سبب پيدائى ديكر است پس بر هم روب كه علّت كارن آمد بايد كه بالاتر از ان هم كارنى ديكر باشد جواب مىكويد كه بر هم كارن نبود بعد از آنكه خواهش نمود كارن پس بالاتر از بر هم كارنى ديكر نباشد و اين بر هم برنجه است يعنى ظاهر است بعد از آن مىكويد كه اكر كسى كويد كه چون شما مىكوئيد بر هم كه سراسر ذوق و راحت باشد و اين خلق ظهور اوست پس اين تفاوت از كجا خواست كه يكى دربند و يكى خورسند و يكى در راحت و يكى در محنت و يكى از مادر متولّد مىشود و ديكرى از دنيا مىرود اين چه باشد و تقابل و اضداد چراست جواب آنست كه اين بند و قيد و آزادى و رنج و محنت و آوردن و خوردن و بردن نموديست بىبود و بوديست بىوجود كه چون سراب اصل و اعتبار ندارد و باز معترض مىكويد كه آنچه به ظاهر به نظر مىآيد و آنچه شنيده و ديده مىشود مىكوئيد چيزى نيست و اعتبار ندارد بس بر هم كه در كفت‌وشنود نمىآيد و از ديدن و شنيدن پاك و منزّه است به هزار شكل هستى او را و ذات او را خاطرنشان چه نوع توان كرد كه اوست و موجود است بوجود كامل خود جواب آنست كه هرچه هست و هستى و وجود دارد در حقيقت بر هم است و او اين روشنائى و نور و سفيدى و سياهى نيست او را هيچ نام و نشانى نيست و چون و چكونه ندارد كه در كفت‌وشنيد و تصوّر و تعقّل درآيد و مانند او هيچ‌چيز و هيچ‌كس نيست پس او را بچه نوع وصف توان نمود و توان دانست به غير از آنكه همين‌قدر سخن در مرتبهء او توان كفت ديكر هيچ عبارت در او نمىكنجد كه ذات پاك او از تغيّر و تبدّل منزّه و مصونست و او يكسان و يك قرار است و حق و حقيقت و هستى مطلق است و از چون و چكونكى و صورت و رنك و شبه و مانند منزّه و پاك است پرسنده كويد كه چون كفتى كه بر هم بقيد كفت و شنيد و دانستن مىآيد پس اين نامهاى ذات بر هم كه بر زبان مردم است از كجاست و چراست جواب مىكويد كه بر هم آن ذات كاملست خود به ارادهء خواهش خود كه خود را تصوّر كرد از ان تصوّر كردن و خود دانستن جيو نام يافت و همان جيو سبب كلنا يعنى تصوّر و تعقل برعكس حقيقت حال كه حق را خلق ديد من نام يافت و من را من بجهة آن كويند كه يكى را قرار دهد كه اين دوست است و يكى را كويد دشمن است پس از آن برهم يعنى از آن هستى و حقيقت كه بىتغيير و تبديل و برقرار است من پيدا شد كه تغيّر و تردّد صفت اوست چنانچه از دريائى كه برقرار است بعد از وزيدن باد جنبش و تغيير و تبديل حالات دريا از مدّ و جزر آب و تافتن نيّر اعظم او را اسامى مختلفه مىشود مثل موج و درخشيدن آب هر لمحه نمودى ديكر پس از همان خواهش اين جهان مثل اندر چال است يعنى آنچه شعبده‌بازان و نيرنگ‌سازان مىنمايند و آن نمود حقيقت و نفس الامر ندارد موجود گرديد باز معترض مىكويد كه چون كفتى كه اين جهان اندر چالست يعنى نمود بىبود و بود بىوجود است پس حقيقت اين جهان و نمودهاى كوناكون و مظاهر از حد افزون چيزى نباشد جواب مىكويد كه آنچه نمودهاى رنكارنك ديده مىشود جلوهء ذات اوست چنانچه ياره و كوشواره و طوق و خلخال و كمر و غير آنكه از طلا مىسازند حقيقت آن‌همه از طلاست و اين زيورها بسبب تعيّنات و صورتهاى علىحده هركدام نامى دارد و در حقيقت اين عالم بر هم است و چيزى به غير از ذات بر هم در اين مظاهر و تعيّنات ظهور ندارد كه عالم در حقيقت حق است و حق عالم چنانچه زيورها طلاست و طلا زيورها اى رامچند من با تو مىكويم بايد كه اين مظاهر و تعيّنات را بر هم دانى و غير بر هم را به خيال خود راه ندهى و به غير از ذات بر هم بدل و به چشم نه‌بينى تا تو را موجه يعنى وارستن حاصل شود رام داس‌پندت سرنديسى كه مرتاض و ركيسر كامل بود مىفرمود كه تحصيل موجه بر دو كونه است